بشارت دوم

داستان های شيرين ..........

روزی يه مردی برای خوردن آب به کنار نهری رفت موقع خوردن آب ديد يه سيب قرمز معلوم بود که تازه و رسيده است به چشم افتاد سيب رو برداشت از آب و يک گازی زد سيبو . موقع خوردن سيب وجدانش به صدا در اوومد گفت شايد صاحب اين سيب از من راضی نباشه که اين سيبو خوردم . جهت مخالف آب رو گرفت و رفت رسيد به يک باغ سيبی . وارد باغ شد از باغبونها سوال کرد صاحب اين باغ کيه همه يه مرد رو نشان دادند رفت کنا صاحب باغ ايستاد سلام کرد قضيه ی سيب رو براش تعريف کرد گفت حالا راضی هستی که من اين سيب رو خوردم يا نه .............. صاحب باغ گفت آره که راضيم ولی اما به غير از من اينجا يه نفری ديگه هست که با من در اين باغ سيب شريکيم نمودونم اون راضی هست يا نه . گفت آدرسشو بده گفت خونه ی شريکم توی اين شهر نيست و گفت عيبی نداره آدرسو بده . آدرس رو داد رفت توی اون شهر و کل شهر رو گشت آخر خانه شريک باغ رو پيدا کرد در زد يه آقايی در رو باز کرد گفت فلانی شما هستی گفت بله کاری داری قضيه رو هم برای اون يکی شريک تعريف کرد گفت شريک اول گفته راضيم حالا مخوام ببينم شما راضی هستی يا نه ........... گفت آره من راضيم امـــــــــــــا يه شرطی داره گفت چه شرطی گفت :

من يه دختر دارم که کر و کور و لال و شل و کچله می خوام با دخترم ازدواج کنی تا راضی شم گفت باشــــــــــــــه .  

حالا اگه ما بوديم می گفتيم گور پدرت راضی نيستی که نباش ..............

شب عروسی شد عروس خانم اوومدند خطبه رو خوندن دختره بله رو گفت صورتش رو زد کنار ديد يه دفعه با ديدن دختره شوکه شد . ديد دختره نور از صورتش می باره و عجب صورته زيبايی داره . 

رفت پيش پدرش گفت تو گفتی دختره من کر و کور و لال و  شل و کچله اما اينجوری نيست .... بله که اينجوری نیست اگه من گفتم دخترم لاله تا الان هيچ حرف بد و حرامی  نزده  ........ اگه گفتم دخترم کره چون تا آلان هيچ چيزه حرامی نشنيده ......... اگه گفتم دخترم کوره چون هيچ نامحرمی رو نديده .....اگه گفتم دخترم شله چون هيچ جای حرامی نرفته ........ و در آخر اگه گفتم کچله چون هيچ نامحرمی موهای او را نديده . 

اون دو با هم ازداواج کردند و ميوه و ثمره زندگی شون پسری با نام حضرت آيت الله شيخ مقدس اردبيلی شد .

حرف آخر : ای . ای . ای  ......... ببينيد دوستانه من با يک کار خوب و به جا صاحب چه چيز هايی شد و از همه مهمتر صاحب چه فرزندی که انشاءالله بعدا درباره شيخ مقدس اردبيلی توضيح می دم که چه کسی بودند ايشون .   

/ 11 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باولايت زنده ايم

ياد سرداراني بخير كه بي‎سر رفتند. ياد همت حاج همت، برگزيدگي چمران، گستردگي جهان آرا، شكوه زين‎الدين، صفاي بروجردي بصيرت علم‎الهدي، ثبات باكري و دست تواناي خرازي بخير.*** اگر تمايلی داشتيد به وبلاگ حقير هم سری بزنيد***

آسيمه سر

اى زيباترين گلواژه ديوان عشق! تو چون غزال رميده در غزل رام گشته و مطلع يك شعر خوب و عاشقانه خواهى شد . تو تفسير واژه «عشق‏» گرديده و در ديوان عشق براى هميشه جاودانه خواهى ماند . اى ماه من! چه زيباست هر شب با خيال روى تو آرميدن و هر نيمه شب آفتاب ديدن ....در صورت تمایل ادامه را در وبلاگ حقير بخوانيد

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام :ای کاش که خداوند توفيق کری ، کوری ، لالی و هر آنچه که مانع به او رسدن است را به ما ارزانی می کرد!!!!از اينکه با بنده نوازی خود فرصت بهرمندی از هنر نمايی رقص زيبای قلمتان را نصيبم نموديد ، بی نهايت ممنون و سپاسگذارم.اگر توفيق و رخصتی باشد ، کماکان مزاحم خواهم بود.

hasty

اون منم یه مسافر تک وتنها اون تویی یه ستاره توی شبها نمی دونی که تو دنیای منی غم دیروز شده فردای منی همه روزا همه شبها فکرتم نمی دونی که چقدر عاشقتم دیگه هیچی واسه من بی تو معنا نداره آخه هیچکی غمه عشقه منه تنها رو نداره دل عاشق دل خسته بی تو همراهی نداره آخه هیچکی تو رو ای گل مثه من دوست نداره تو تو همیشه خوب وپاکی من من همیشه توی رویا تو همون قامت بارون روتن شکوفه ها تو لطافت نسیم رو چمن زار بهاره دیگه هیچی واسه من بی تو معنا نداره آخه هیچکی غمه عشقه منه تنها رو نداره....

علی

پنجمین دوره مسابقات نور در بیت الزهراء

عرشيان

سلام.....داستان جالبی بود قبلا شنيده بودم.......باشه با لينک موافقم اما امکان داره من يکم لينک دادنم دير بشه.....يا علی التماس دعا.

عمه خانوم

فطرس من هنوز نخوندم ولی ميخونم بعد هم آپديت کن دير شد .................

بهزاد

مطمينی حالت خوبه تو؟!!!:))