السلام علیک ایّها الطفل الصغیر الشهید العطشان

 

 

..

 

 

آن روز که تیر به حلق پسر زدند

انگار نیزه ای به گلوی پدر زدند

( تیر برای ما تیر است / .. اما حقا برای بچه نیزه است ! )

 

انگار باز محسن مولا شهید شد

انگار باز فاطمه را پشت در زدند

 

 

..

 

پیر همه بود اگرچه خود کودک بود ، صبرش به غریبی پدر اندک بود 

میکرد به نی اشاره میگفت رباب  ، ای کاش سر نیزه کمی کوچک بود