*** بسم رب الزهرا س ***

داستان های شيرين ..........

عجب سوالی موسی از خدا کرد . آدم کيف می کنه از اين سوال :

موسی از خدا سوال کرد : يا خدا اگر تو بنده بودی چيکار می کردی ؟

وحی رسيد : ای موسی اگه من بنده بودم راه می افتادم بين مردم مشکلات مردمتون رو حل می کردم و به آنها کمک می کردم ...................

شهيد مرتضی آوينی تو يکی از خيابون های تهران با ماشينشون داشتن رانندگی می کردن که ناگهان چشمشون افتاد به يه فردی که ماشين بهش زده بود و کنار خيابون افتاده بود .

حاج مرتضی ماشينو نگه داشت و پياده شد و فرد رو سواره ماشينش کرد و به بيمارستان برد . تو بيمارستان از مرده سوال کردن کی بهت ماشين زده ؟!؟!؟

مرده به اينور و اونور نگاه کرد نگاهش افتاد به حاج مرتضی و گفت اين آقا به من ماشين زده !!!

حاجی گفت ای آقا آيا من با ماشين به شما  زدم ؟؟؟؟ گفت بله شما زديد ..........

هر چی حاج مرتضی گفت که من به اين مرد نزدم تو گوشه هيچ کس نرفت که نرفت . و اخر ديگه حاجی تسليم شد گفت من هر چی به اينها بگم گوش به حرف من نمی دن .........

بعد از گير و داد بيمارستان و کلانتری و گرفتن ماشينو پرداختن کل مخارج بيمارستانو .... بعد از سه ماه پا مرده خوب شد . آخرين روزی که حاجی داشت از خونه مرده می رفت بيرون مرده گفت مرتضی جان يه چيزی می خوام بهت بگم . گفت : چی ؟ مرده گفت مرتضی جان من می دونستم که تو به من نزدی !!!! اين خونه و زندگيه منه اگه نمی گفتم تو زدی هيچ کس دخل و خرجه زندگی منو نمی داد و من همين جوری می موندم می بينی که من بدبخت و بيچاره ام .............

بعد از چند روز يکی از دوستان حاجی سوال کرد : مرتضی جان اگه يکی ديگه مثل همين مرد به پست تو بخوره باز چيکار می کنی .

حاجی می دونی چی گفت : گفت بازم سوارمیکنم ...........................                                           

حرف آخر : والا اگه من يا تو البته بذار خودمو بگم چون از شما خبر ندارم .  به خدا قسم اگه همچين موضوعی برای من پيش بياد باور کن انجان نمی دم آدم يه بار کمک می کنه بار دوم ديگه اگه مثل همچين موضوعی باشه اصلا من کمک نمی کنم .

حالا ببين چه آدم های خوبيو از دست داديم ..................................

شهید سید مرتضی آوینی