بسم رب الزهرا [س]

 

 

.

ای بلال اذان بگو ! که دلم همه اش غم ست

.

اشک غم از دیده من گشته از خود جوش ای بلال

مـــــــــرگ زهرا را خبر داده ست چاوش ای بلال

نیست باقــــــــــــــــی چند روزی بیشتر از عمر من

می شود این شـمع طوفان دیده خاموش ای بلال

با تمام ناتوانی قدی همچون کـــــــــــــــــــمان

می کــــــــــــــشم کوه بلا و غصه بر دوش ای بلال

آتش دیوار و در کوچـــه چهل گلچین و داس

یاس حیدر پای تا ســر شد سیاه پوش ای بلال

دیگر از من پوستی بر استخوانــــی مانده است

گاه گاهی هــــوشم ؛ گه رفته از هوش  ای بلال

با چنین سینه که از شب تا سحر خون می شود

من چنان گیرم حــــسین خود در آغوش ای بلال