فاطمه جانم !

 

به روز لحظه شماری کنم که شب برسد

کنون که شب شده ، ای کاش نَبوَدش سحری

..

خدا کنه صبح نمی شد زهرا جان آخه می خوام بشینم گریه کنم پهلوت !

باید برم !

آخه از طرفی می ترسم صبح بشه / اینا قبرت رو پیدا کنند ..

از طرف دیگه دلم پهلوی زینبه ..

دعایی به حال علی خسته کن !

 

 

 

 

اما فاطمه جانم !

 

ز کوچه ای که در آن با رخت جسارت شد

تمام عمر از آن جا نمی کنم گذری

.

.

.

آخ بمیرم ..